همیشه آرزو داشتم
که زنده بودنم
به دست تو باشد .
و مردنم هم
به دست تو .
و چه زود
رویاهایم به واقعیت نزدیک شد.
اینک که
روح ات از کالبد خاکی ام
رخت بر بسته است ،
از خدا می خواهم
باران پاکی اش را
بر جسم خسته ام
ارزانی دارد،
تا گوشه ای از
قطرات نمناک دیدگانت را ،
بر وجودم احساس کنم .
هرگز دوست نداشتم که
آنچه میان من و تو بود ،
خاطره ای فراموش شدنی شود.
عهد بین من و تو
نمی بایست خاطره شود .
باید رنگی ابدی به آن داد ،
تا در نوشته های آیندگان ،
قلم ، توانایی نگارش آن را
از خویش سلب کند .
رنگ دیدار هر روزمان
ناب ترین رنگ خدا بود .
رنج نامه ی دل من و تو ،
شفاف ترین برگ شقایق داغ دیده بود .
اما افسوس
که شقایق ها به دست باغبان نارفیق ،
سر به سینه خاک ساییدند
و در وزش توفانی زرد ،
عطر ناب خویش را
از من به یغما بردند .
هر شب شبهای زمستان ،
پشت
پنجره ی یخ زده ی اتاقم
سر به دیوار دردها می گذارم
و منتظر می مانم
تا از عطر وجودت سیراب شوم .

:: برچسبها:
داستان ,
عاشقانه ,
درخلوت سکوت ,
آرزو ,
:: بازدید از این مطلب : 862
|
امتیاز مطلب : 51
|
تعداد امتیازدهندگان : 14
|
مجموع امتیاز : 14